زندگی با سابقه اقدام به خودکشی


© songpholt |  شاتر استاک

منبع: © songpholt | شاتر استاک

من از چهار اقدام به خودکشی جان سالم به در برده ام. من عمیقا از دردی که برای خانواده و دوستانم ایجاد کردم متاسفم. در حال حاضر، من ناامید بودم که موفق نشدم، اما امروز دیدگاه متفاوتی دارم. من اولین تلاشم را در سال ۱۹۸۴، زمانی که ۲۳ ساله بودم، راز درمانگری که در آن زمان می دیدم، نگه داشتم. پس از تلاش دوم در سال ۱۹۹۰، من با قطار F از کوئینز به منهتن رفتم تا به برنامه روز روانپزشکی که در آن شرکت می کردم. بیمار دیگری متوجه شد که من عجیب رفتار می کنم و به یکی از درمانگران گفت. اعتراف کردم و به اورژانس منتقل شدم و پزشکان شکمم را پمپاژ کردند.

یکی به مادرم زنگ زد. او و پدرم در اورژانس حاضر شدند. آنها در انتهای برانکارد من ایستادند، شانه به شانه، تقریباً لمس کردند، اما نه کاملاً. از زمانی که در سال آخر دانشگاه طلاق گرفتند، آنها در یک اتاق نبوده بودند. مادرم یک دوست پسر متاهل داشت و پدرم که تا ۱۳ سالگی مشروب می‌نوشید، گوشه‌نشین شده بود و به غار تاریک افسردگی عقب‌نشینی می‌کرد. قیافه پدرم بی بیان بود. مادرم جلوی اشک هایم را می گرفت.

به دنبال این تلاش، من مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD) تشخیص داده شدم. من قبلاً تشخیص افسردگی اساسی و بی اشتهایی را پیدا کرده بودم. در این بخش روانپزشکی حاد در سمت بالا شرقی منهتن، روانپزشکان به والدینم گفتند که پیش آگهی من ضعیف است و نباید به چیز زیادی امیدوار بود. ویران شده بودند. چندین سال قبل از آن، من یک مدیر موفق توسعه ارتقاء مصرف کننده در یکی از بزرگترین شرکت های کالاهای بسته بندی شده در جهان بودم. مطمئن نیستم که چگونه خاطره آن زن جوان را با این دختر ژولیده که گوژهایی تا امتداد دستانش می دویدند، آشتی دادند.

نه من و نه والدینم تا به حال در مورد اختلال شخصیت مرزی نشنیده بودیم و احساس می کردم جایی برای مراجعه ندارم. دوستان دوران کودکی من در حال ازدواج و بچه دار شدن بودند و من در یک بیمارستان روانی قفل شده در بالای خیابان لکسینگتون بستری شده بودم. برنامه این بود که به محض آماده شدن تخت، مرا به یک بیمارستان روانپزشکی معتبر در حدود ۳۰ دقیقه شمال شهر نیویورک منتقل کنند. این بیمارستان خاص دارای یک واحد طولانی مدت بود که به بیماران مبتلا به BPD اختصاص داده شده بود. این واحد در استفاده از یک درمان جدید به نام رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) تخصص داشت که بر حضور در زمان حال متمرکز بود و شامل چهار بخش بود: ذهن آگاهی، تنظیم هیجان، اثربخشی بین فردی و تحمل پریشانی.

من شش هفته تمام نشدنی برای یک تخت منتظر ماندم و وقتی رسیدم، احساس کردم بالاخره جامعه زنانی مثل من را پیدا کردم: زنانی که خودشان را بریده بودند. زنانی که قصد خودکشی داشتند من دیگر آدم عجیبی نبودم، زیرا همه ما می‌دانستیم که این تنها راهی است که می‌دانیم چگونه درد خود را بیان کنیم. من به مدت ۱۰ ماه تحت DBT فشرده ماندم، تا زمانی که بیمه من از پرداخت زمان اضافی امتناع کرد. من از رفتن وحشت داشتم. روانپزشک ارشد معتقد بود که من هنوز برای خودم خطرناک هستم و ترتیب انتقال به کریدمور، بیمارستان ایالتی در کوئینز، نیویورک را داد.

مادرم وارد عمل شد: “هیچ فرزند من به بیمارستان دولتی نمی رود.” مصالحه حاصل شد و در سال ۱۹۹۱، من به یک اقامتگاه تحت نظارت ۲۴ ساعته و یک برنامه روزانه BPD، همچنین با استفاده از DBT فشرده، مرخص شدم. بیمه پذیرفت که این هزینه را بپردازد. ۱۸ ماه در برنامه روزانه و سه سال در نیمه راه ماندم.

سومین تلاش در سال ۲۰۰۴، دو سال پس از مرگ مادرم انجام شد. داشتم کارین را می دیدم، یک درمانگر در مطب خصوصی که در برنامه روزانه، درمانگر من بود. در درمان و در زندگی ام دست و پا می زدم، مثل ماهی گیر افتاده روی عرشه قایق به اطراف می چرخیدم. دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود. اینکه سه ماه پس از تشخیص سرطان لوزالمعده او را از من جدا کردند، این احساس را در من ایجاد کرد که انگار با تلاش هر مرحله مچاله می‌شوم. ماه‌ها و سپس سال‌ها در غم و اندوه و افسردگی غرق بودم تا اینکه بالاخره انرژی لازم برای عمل به افکار خودکشی را پیدا کردم.

در سال ۲۰۰۵ با روانپزشک جدیدی به نام دکتر لو وارد روان درمانی انتقال محور (TFP) شدم. TFP یک درمان روان پویشی است که برای درمان BPD ایجاد شده است. وقتی وارد TFP شدم، قراردادی را امضا کردم که از جمله این موارد بود: “اگر من سعی کنم خود را بکشم، دکتر لو هر کاری که می تواند برای نجات من انجام می دهد، سپس درمان را پایان می دهد.”

© afspnational

منبع: © afspnational

چهارمین تلاش من در سال ۲۰۱۴ و پس از مرگ پدرم در سال قبل رخ داد. غصه نمی خوردم؛ من در حال انفجار بودم، پر از خشم و کینه. من هرگز به اندازه کافی برای او خوب نبودم و مدام مشتاق شنیدن نوعی ستایش بودم. حالا که او رفته بود، هرگز نمی‌شنیدم که این کلمات از لب‌های فشرده‌اش فرار کنند. من دیدم که او جرأت مرگ را دارد و من را به این سوال واداشت که آیا او هرگز به من افتخار می کند یا خیر.

دو روز را در بیمارستان بستری کردم تا علائم حیاتی خود را تثبیت کنم، سپس به بیمارستان روانی منتقل شدم. می ترسیدم دکتر لو از بازگرداندن من امتناع کند. ما نه سال با هم کار می کردیم. در پایان اقامت یک هفته‌ای‌ام، خبر دریافت کردم که او موافقت کرده است که با من ملاقات کند تا در مورد امکان ادامه کار با هم گفتگو کنیم.

در آن جلسه بود که برای اولین بار ابراز عصبانیت کردم. خشم احساسی نبود که در خانه دوران کودکی من که توسط جانی واکر رد اداره می شد مجاز نبود. من با فشار دادن خشم بزرگ شده بودم. در آن جلسه، من از دکتر لو، از مادرم، از پدرم و خودم عصبانی بودم. پس از نه سال با دکتر لو، پس از دهه‌ها درمان، شروع به بهبودی کردم.

خودکشی نه یک عمل خودخواهانه است و نه یک عمل بزدلانه. اکثر افرادی که اقدام به خودکشی می کنند، نمی خواهند بمیرند. ما مشتاقیم که درد عاطفی ما پایان یابد. عمق رنج ما برای کسانی که آن را تجربه نکرده اند غیرقابل درک است. من چندین بیماری همراه دارم و سعی می کنم به هر یک از پزشکانم آموزش دهم که هیچ بیماری و هیچ روشی به اندازه تحمل یک افسردگی غیرقابل درمان دردناک نیست.

من دو سال بعد، در پایان سال ۲۰۱۶، با دکتر لو پایان دادم. امروز، به عنوان مددکار اجتماعی روانپزشکی تمام وقت کار می کنم. من همچنین یک نویسنده و وبلاگ نویس آزاد هستم و در موضوع سلامت روان و بهبودی تخصص دارم. من هرگز ازدواج نکردم و بچه دار نشدم، اما من و برادرم صمیمی هستیم و زندگی اجتماعی فعالی با دوستان خوب دارم.

من همچنان مراقب سلامت روانم هستم. هیچ تضمینی وجود ندارد. دکتر لو به مدیریت داروهای من ادامه می دهد. من پذیرفته ام که تا آخر عمرم از داروهای ضد افسردگی استفاده کنم. من هیچ تمایلی به نگاه اجمالی به زندگی از داروهای روانگردان ندارم زیرا خطر بسیار زیاد است. برخی افراد می گویند که در SSRI ها احساس زامبی می کنند. من مطمئناً می دانم که اگر آنها را مصرف نکنم، به سرعت در افسردگی خودکشی فرو خواهم رفت.

من معمولاً سابقه خودکشی خود را داوطلبانه اعلام نمی کنم، اما اگر از من خواسته شود آن را پنهان نمی کنم. من خجالت نمی کشم که سعی کردم خودم را بکشم. من سعی می کنم از تجربیات زندگی ام برای مبارزه با انگ علیه بیماری های روانی که در این کشور وجود دارد استفاده کنم. دوستان نزدیکم از تاریخچه من خبر دارند و این عنصر اعتماد ما را به هم نزدیکتر کرده است. بسیاری از آنها از افسردگی نیز رنج می برند، اگرچه ناامیدی از افکار خودکشی را تجربه نکرده اند.

بزرگترین پشیمانی من این است که مادرم زندگی نکرد تا مرا به عنوان یک بزرگسال سالم از نظر عاطفی ببیند. من هنوز خیلی بیمار بودم که او از دنیا رفت. چیزی که من در درمان یاد گرفتم این بود که او انسانی بود با عیب ها و دردسرهای خودش. مامان، متاسفم که باعث درد زیاد تو شدم – و ممنون.

اگر شما یا کسی که دوستش دارید به خودکشی فکر می‌کنید، فوراً به دنبال کمک باشید. برای کمک ۲۴/۷ برای خط ملی پیشگیری از خودکشی، ۹۸۸ را شماره گیری کنید، یا با ارسال پیامک به TALK به ۷۴۱۷۴۱ با خط متن بحران تماس بگیرید. برای یافتن یک درمانگر در نزدیکی خود، به دایرکتوری درمان روانشناسی امروز مراجعه کنید.

© آندریا روزنهافت

منبع: © Andrea Rosenhaft